اسكندر بيگ تركمان

47

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

على سلطان حاكم شيراز و غيرهم با جنود بيشمار بر سر او جمع شدند و او همگى عظماء لشكر را به راه مردمى و احسان و هدايا و تكلفات بيش از پيش با خود رام كرده در انتزاع منصب وكالت از كپك سلطان از ايشان استعانت جسته عهد و پيمان گرفت و چون مهم خراسان بنيروى اقبال و امراء جنود آسمانى كفايت شده بود ديو سلطان با غلبه و ازدحام تمام باردوى خسرو گردون غلام روانه شده هر چند امراء و اعيان استاجلو خصوصا قارنچه سلطان كپك سلطان را بدفع خصماء و افروختن آتش جنگ و جدال تحريص نمودند قبول نكرد و گفت حيف باشد كه ميان دو لشكر جرار كه ملازم يك درگاه و از محبان حضرت شاه باشند به جهت امور مستعار دنيا نزاع و قتال واقع شود رضا جوى خاطر ديو سلطان گشته از تبريز تا تركمان كندى باستقبال او آمده با يكديگر دوستانه ملاقات كردند و باتفاق روانهء درگاه مقاتلهء امراء استاجلو با امراء تكلو معلى گشته در چرنداب تبريز بشرف سجدهء شهريار كامكار كامياب مشرف شدند و امر وكالت را بديو سلطان گذاشت ديو سلطان قارنچه سلطان و چند كس را كه خمير مايهء فساد ميدانست بقتل آورد و كپك سلطان را با تمامت ايل و اويماق استاجلو بغزاى گرجستان فرستاده از در خانه دور انداخت و بدين اكتفاء نكرده در غيبت ايشان به جهت رضاى امراء تكلو قطع تيولات ايشان كرد و در مقام تضييع ايشان درآمد و الحق اين معنى لايق دولتمندى و ريش سفيدى نبود و باعث آن شد كه از آن طرف نيز در شقاق و نفاق گشوده ابواب وفاق و انفاق مسدود گردانيدند و در سنهء اثنى و ثلاثين و تسعمائة با خيل و سپاه بسلطانيه آمده در آنجا ساير امراء و اعيان استاجلو خصوصا مثنا سلطان و فاروق سلطان و قليج خان و غيرهم بر سر او جمع شده كمر بمحاربهء ديو سلطان و اتباع او بستند و از اين طرف ديو سلطان و جوهه سلطان سخن از صلح و صلاح گفته قاسم خليفه ورساق را فرستادند كه ايشان را نصيحت نموده از مقابلهء جمعى كه در سايهء چتر فلك فرساى شاهى باشند منع نمايد و او در تسكين نايرهء فتنه و اطفاء نايرهء پيكار سعى بسيار نمود و ايشان اعتبار بر قول ديو سلطان نكرده چون ارادهء ازلى بمحاربهء ايشان تعلق گرفته بود اثرى برسالت او مترتب نشد و از جانبين بتسويهء صفوف پرداختند ارباب اخلاص از مشاهدهء اين دو لشكر آراسته با دل خونين و ديدهء اشكبار تأسف ميخوردند كه چرا هر دو گروه در ركاب همايون گردون شكوه بدفع اعادى قيام ننمايند الحاصل ميانهء ايشان حربى عظيم بوقوع پيوست و امراء تكلو مغلوب استاجلويان شده برون سلطان و قراجه سلطان تكلو كشته شدند چون كپك سلطان و مثنا سلطان بر قول همايون نزديك شده چشم ايشان بر ماهچه لواى آسمان فرساى چتر زرنگار خورشيد آساى همايون افتاد دست از كار كشيده عنان تاب شدند و امراء و قورچيان عظام شاهى كه در ركاب ظفر انتساب شاهى بودند بفرمودهء ديو سلطان بتعاقب ايشان در حركت آمده جمعى كثير از صغير و كبير بقتل آوردند و استاجلويان منكوب و مغلوب بابهر آمده از آنجا بگيلان رفتند و بمظفر سلطان والى رشت پناه بردند و او هفت هشت هزار پياده بمدد فرستاد امراء استاجلو ديگر باره بعزم نبرد متوجه اردوى همايون شدند و اين حركت پسنديدهء طبع اشرف نيامده شعلهء غضب قيامت لهب زبانه كشيده بنفس نفيس بر سر ايشان ايلغار فرمودند ديو سلطان وجوهه سلطان و محمد خان ذو القدر اغلى را با جمعى پيش فرستادند چون منقلاى سپاه منصور بمنجيل و حرزويل رسيد امراء استاجلو از جنگل گيلان بيرون آمده ديگر باره آتش قتال التهاب يافت عاقبت نسيم فتح و ظفر بر پرچم رايات امراء شاهى وزيده جمعى كثير از گيلانيان مقتول گشته كپك سلطان و مثنا سلطان و قزاق سلطان مغلوب و منهزم بمشقت تمام